bikaranehaye man
برای بلند شدن باید خم شد،گاهی مشکلات تورا خم میکنند و بدان آغاز ایستادن است....
دريا، - صبور وسنگين - مي خواند و مي نوشت - "... من خواب نيستم ! خاموش اگر نشستم ، مرداب نيستم ! روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم روشن شود كه آتشم و آب نيستم !" زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست و دلم بس تنگ است بی خیالی سپر هر درد است باز هم می خندم آنقدر می خندم که غم از رو برود.................. سلام به همه ی دوستای خوب خودم خوبید ؟ خوشید؟ سلام 2 کوچولو ،تو چطوری؟ خوبی؟ خدا کنه مثه من نباشید، یه چند وقتیه دلم خیلی گرفته امروز داشتم گذری از یه جا رد میشدم که رو دیوار این شعرو نوشته بود ،خیلی به احوالم میخورد ، من که خوشم اومد گفتم بذارم شما هم بخونید.............. وقتی از غربت ایام دلم می گیرد مرغ امید من از شدت غم می میرد دل به رویای خوش خاطره ها می بندم باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است چهرههايي هست اما اين زمان پيش چشم ما و پيرامونمان خندههاشان شوم و تلخ و نفرتانگيز است خنده پيروزي يغماگران سنگدل جمعي كه ميخندند خوش بر گريههاي ديگران! غافلاند اينان كه چشم روزگار با سرانجام چنين خوش خندههايي آشناست گريههايي در پي اين خندههاست! چقدر ایمان خوب است ! چه بد می کنند آنها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند. چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر ! (طرفداران آزادی و مدرنیسم و بَسا مدرن) دروغ می گویند ، دروغ نمی فهمند یا می فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند ؟ اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟ اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دلها نباشد ماندن برای چیست؟ و اگر میعادی نباشد ماندن برای چیست؟ اگر دیداری نباشد دیدن را چه سود؟ دیده را فایده آن است که دلبر بیند گر نبیند چه بود فایده بینایی را اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟ و من در شگفتم که آنها می خواهند معبود را از هستی بر گیرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟ ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجائبی است( گویی که )جهان دیگر در همین جهان است. کوچه و بازار ، شهر و باغ و آبادی و طوبی و روح و پری و گل و میوه و شیر و عسلش در همین زمین است( روایتی در اصول کافی که بهشت در لای همین دنیا پیچیده است). ******دکتر علی شریعتی****** آخر ای دوست نخواهی پرسید ***** فریدون مشیری***** شنيده اي صد بار، صداي دريا را . *** سپرده اي بسيار، به سبزه زارش، پروانه تماشا را . نخوانده اي - شايد - درين كتاب پريشان، حكايت ما را : هميشه، در آغاز، چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز، سرود شوق به لب، گرم مستي و آواز ... *** سحر به بوسه خورشيد شعله ور گشتن ! شب، از جدائي مهر به سوي ماه دويدن، فريب خوردن، باز، دوباره برگشتن ! فرو نشستن ، برخاستن، در افتادن دوباره جوشيدن دوباره كوشيدن تن از كشاكش گرداب ها به در بردن ، هزار مرتبه با سر به سنگ غلتيدن، همه تلاش براي رسيدن، آسودن، رسيدني كه دهد دست، بعد فرسودن ! هميشه در پايان، به خود فرو رفتن. در عمق خويش. پاك شدن ! در آن صدف، كه تو « جان » خواندي اش ، گهر گشتن ! *** نه گوهري، كه شود زيوري زليخا را ! دلي به گونه خورشيد، گرم، روشن، پاك كه جاودانه كند غرق نور دنيا را ... *** اگر هنوز به اين بيكران نپيوستي ز دست وامگذاري اميد فردا را! ما چون دو دريچه، رو به روي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز قرار روز آينده مهدی اخوان ثالث در این روزگار بی درخت محمدحسین(سامان) روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد. هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد. در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود. همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود. وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد. همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است



که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد مرا مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید 

هر روز سلام و پرسش و خنده
عمر آينهي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچهها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد 
در این دود آلود هراسناک
در این عصر اشک آمیز پنجره ناپذیر
ترا به اندوهگینانه ترین وداع های عالم سوگند می دهم
ترا به تشنگی شمشیرها و سیرابی رگها
ترا به قداست تاک ها و شرافت شمشاد ها
ترا به غربت پوپک ها و آواراگی نسیم ها
ترا به عفّت یاس ها و عصمت شکوفه ها
ترا به لطافت لاله ها و مظلومیت شقایق ها
سوگند می دهم
که مرهم مقدّس نگاهت را از زخم باستانی من مگیر .
خدای من
| Design By : Night Skin |


